میراث جنگ
یه دنیا حرف مونده تو گلوم و … یه عالم غصه ریخته تو نگاهم
همه دیدن اسارت عمرمُ برد … ولی فک می کنن که رو به راهم
به جای دفتر و خودکار یک روز … مسلسل توی دستامون گرفتیم
می تونستیم نمونیم و نجنگیم … ولی تا آخر این جنگ رفتیم
یه بچه بودم و یه بمب افتاد … تو پونزده سالگی یکهو شدم مرد
همون مردی که با دستای سردش … رفیق بچگی شو خاک می کرد
میگن دستای من تو جبهه مونده … یه چشمم اون یکیُ ترک کرده
هزارتا پای مصنوعی بسازید … پاهامون زندگیُ ترک کرده
پلاکایی که توی گردنا بود … دیگه تو گردن همسنگرا نیست
یکی گمنام مونده خیلی وقته … ببین این چهره واسه ت آشنا نیست؟
جوونی مونو جنگیدیم و آخر … ببین چی سهم ما از جبهه ها شد
"یه بمب شیمیایی تو شلمچه" … یه بمب شیمیایی ارث ما شد